دلنوشته

من مرده بودم

نشسته بودم . کنارم خاک بود . کنارم گل بود. شمع بود. کنارم بغض بود. کنارم حرف های تمام نشدنی بود . درد بود؛ رنج بود ؛ کنارم احساسی بود که دیگر وجود نداشت . رنجی عظیم بود که تلخی اش لحظه هایم را سیراب می کرد . من مرده بودم.

نشسته بودم ؛ اما جسمم نه ؛ روحم نه…منِ دیگرم بود . آنجا نشسته بود . منی که خسته بود ؛ دل گرفته بود ؛ دل شکسته بود… نمی دانم …منِ دیگری بود که من نبودم… صدای لا اله الا الله …صدای الله اکبر …صدای اشهد ان محمد رسول الله ….صدای اشهد ان علی ولی الله …صدای یاااا حسین …یاااا حسین… یاااا حسین …گریه بود . هوای بی هوایی بود …صدایی بود آشنا ؛ نوایی بود آشنا… آنچه که غریبه بود من بودم. منِ دیگر من… مادرم گریه میکرد ؛ناله میکرد ؛ شیون میکرد ؛ مویه میکرد ؛ صدایش آشنا بود . حرف هایش آشنا بود . رنجش را می شناختم… دردش را می شناختم .

من بودم منی که مرده بود… میدیدم که همه گریه می کنند …میدیدم که اشکشان غلت می‌خورد..من می دیدم ؛ می شنیدم… اما نمی فهمیدم . لبریز بودم از دانستن اما نمی فهمیدم. من مرده بودم… لا اله الا الله… اشهد ان محمد رسول الله …اشهد ان علی ولی الله …به حق لا اله الا الله و به حق محمد رسول الله… بغض بود …گریه بود… اما من نبودم . من مرده بودم … نشسته بودم با لبخند همیشگی با چادری خاکی… دستانم بوی نم میداد. بوی کاهگل ؛ بوی گلاب؛ دستانم بوی خداحافظی میداد … به حق لا اله الا الله به حق محمد رسول الله …

من مرده بودم

من مرده بودم… راحت و آسوده انگار هیچ وقت نبوده‌ام. انگار هیچ وقت نفس نکشیده بوده‌ام . انگار هیچوقت چیزی را لمس نکرده بوده‌ام… انگار از اول مرده بودم. دستانم خالی؛ چشمانم خالی ؛ لب هایم خالی ؛ از هرچه بود و نبود خالی ؛ قلبم خالی؛ روحم خالی … هر چه بود خالی بود … به حق لا اله الا الله… مادرم ضجه می زد ؛ پدرم گریه میکرد … مرده بودم …خوابیده بودم …روی خاک… روی نم… با لباسی سفید …با لبخندی بر لب …السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله عبدا مابقیت و بقی الیل و النهار …بوی تربت می آمد… بوی حسین …سنگ اول… سنگ دوم …سنگ سوم …سنگ چهارم …خوابیده بودم راحت و آسوده… انگار که از اول خوابیده بودم . مادرم گریه میکرد ؛پدرم ضجه میزد… من مرده بودم و دنیا به راهش ادامه میداد…

مهناز سپه وند

مهناز سپه وند ، معروف به مه بانو ، ارشد ادبیات .معلم ، شیفته حافظ

4 دیدگاه

    1. سلام
      درست میگین
      مرگ حقیقتِ تلخیه
      من یک بار مردم ، جسمم نه
      ولی روحم مرد…با تمام وجودم حسش کردم
      حس بدی بود
      همین حسم تو این مطلب هست و قابل لمسِ.
      سپاس که نظرتون رو گفتین.😊

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن